نه
فردا نه
...چند ساعت بعد هم نه
...چند ثانيه ديگر هم نه...
...همين الان
براي مادرت يک کاري بکن
اگر زنده است دستش را
اگر به آسمان رفته است ... قبرش را ….
اگر پيشت نيست ... يادش را ….
اگر هست...چهره اش را ….
ببوس...
--------------------------------------------------------------
دروغهاي مادرم ...
"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نيستم." و اين اوّلين دروغي بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدري بزرگتر شدم. مادرم کارهاي منزل را تمام ميکرد و بعد براي صيد ماهي به نهر کوچکي که در کنار منزلمان بود ميرفت. مادرم دوست داشت من ماهي بخورم تا رشد و نموّ خوبي داشته باشم. يک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهي صيد کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهي را جلوي من گذاشت. شروع به خوردن ماهي کردم و اوّلي را تدريجاً خوردم.
( ادامه مطلب )
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهرهي ويلان را از ياد نميبرم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت ميکنم، به ياد ويلان ميافتم ...
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانهي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق ميگرفت و جيبش پر ميشد، شروع ميکرد به حرف زدن ...
روز اول ماه و هنگاميکه که از بانک به اداره برميگشت، بهراحتي ميشد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ويلان از روزي که حقوق ميگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته ميکشيد، نيمي از ماه سيگار برگ ميکشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...
همه ی داستان رو بخونید...باحاله.
راستی میگن این دگمه ی ارسال نظر کار نمیکنه!تو بزن ببین...شاید کار کرد!...
( ادامه مطلب )

من دلم ميخواهد
خانهاي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
( ادامه مطلب )
بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم
داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.
همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.
انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!
انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است.
( ادامه مطلب )
دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و بر مي گشت .
با اينكه ها آن روز صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود ،
دختر بچه طبق معمولِ هميشه ، پياده بسوي مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر كه شد ، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شديدي درگرفت.
مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد
يا اينكه رعد و برق بلايي بر سر او بياورد ، تصميم گرفت كه با اتومبيل بدنبال دخترش برود .
( ادامه مطلب )
مرد، دوباره آمد همانجاي قديمي
روي پله هاي بانک، توي فرو رفتگي ديوار
يک جايي شبيه دل خودش،
کارتن را انداخت روي زمين، دراز کشيد،
کفشهايش را گذاشت زير سرش، کيسه را کشيد روي تنش،
دستهايش را مچاله کرد لاي پاهايش.
خيابان ساکت بود،
فکرش را برد آن دورها، کبريت هاي خاطرش را يکي يکي آتش زد.
در پس کورسوي نور شعله هاي نيمه جان ، خنده ها را ميديد و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود، دستهايش سردتر،
مچاله تر شد، بايد زودتر خوابش ميبرد.
صداي گام هايي آمد و .. رفت،
مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسي از حال دلش خبر ندارد،
خنده اي تلخ ماسيد روي لبهايش.
اگر کسي مي فهميد او هم دلي دارد خيلي بد ميشد، شايد مسخره اش مي کردند،.......
( ادامه مطلب )
روز محشر وقت پرسیدن ز من رب جلی
گفت تو غرق گناهی؟ گفتمش یا رب بلی
گفت پس آتش نمیگیرد چرا جسم و تنت؟
گفتمش چون حک نمودم روی قلبم یا علی
عید غدیر مبارک؛ زیارت سلطان نجف روزیتان
...........تبریک عید غدیر اس ام اس عید غدیر جملات زیبا تبریک عید سعید غدیر خم sms عید سعید غدیر jomelat عید سعید غدیر
گفت تو غـرق گنـاهی؟ گفتمش یـا رب بلی
گفت پس آتش نمیـگیرد چـرا جـسم و تنـت
گفتمش چون حـک نمودم روی قلبم یا علی . . .
...........payamak عید سعید غدیر پیامک عید سعید غدیر اسمس عید سعید غدیر جملات زیبا عید سعید غدیر اس ام اس ویژه عید سعید غدیر
نام علی : عدالت
راه علی : سعادت
عشق علی : شهادت
ذکر علی : عبادت
عید علی : مبارک
مرد نجواکنان گفت :« اي خداوند و اي روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکي با صداي قشنگي خواند ، اما مرد نشنيد .
و سپس دوباره فرياد زد : « با من حرف بزن » و برقي در آسمان جهيد و صداي رعد در آسمان طنين افکن شد ، اما مرد باز هم نشنيد .
مرد نگاهي به اطراف انداخت و گفت : « اي خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببينم .» و ستاره اي به روشني درخشيد ، اما مرد فقط رو به آسمان فرياد زد :
« پروردگارا ، به من معجزه اي نشان بده » و کودکي متولد شد و زندگي تازه اي آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با نااميدي ناله کرد :« خدايا ، مرا به شکلي لمس کن و بگذار تا بدانم اينجا حضور داري .»
اما مرد با حرکت دست ، حتي پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....
سلام خوبید؟لطفا با نظرات قشنگتون کمکم کنید!بگید وبلاگ اینتوری بهتره یا طنز که مینوشتم؟؟؟؟
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد .
.
.
.
.
( ادامه مطلب )
| « ارسال برای دوستان » |
| نام شما : |
| ایمیل شما : |
| نام دوست شما: |
| ایمیل دوست شما: |
|
Powered by ParsTools |
پایگاه 2!
دروغ هایی که مادر به من گفت..(داستان)
